عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

دردسراي شيرين

1393/10/27 23:28
99 بازدید
اشتراک گذاری
از ديشب حال ماماني بهم خورده و مريض احواله،هم سرماخوردگي و گلو درد هم حالت تهوع امونمو بريده عزيز دلم،بيچاره بابايي هم خيليي گناه داره تا ديروقت كنارم بود و آرومم ميكرد.
من اصلا نتونستم بخوابم ،بابايي يكي دوساعت تونست چشمهاشو روهم بزاره كه من صبح بيدارش كردم گفتم حالم خيليي بده بيا بريم درمونگاه،سريع حاضر شديم و رفتيم درمونگاه قائم.
خانوم دكتر گفت هم سرما خوردم و گلوم چركيه هم فشارم پايينه،براهمين بهم سرم وصل كردن.
تا ساعت ١١ درگير اين سرم بوديم بيچاره بابايي با كلي مشغله مجبور شد پيش منو تو عزيز دل بمونه.اخرم زنگ زديم باباجون حسين بياد دنبالم و منو ببره خونه خودشون تا تنها نمونم.اخه بابا بايد ميرفت سر كار.
الانم كه دارم اين متن هارو مينويسم تو خونه بابابزرگشون درازكشيدم،بابا رضا جون و مامان جون و بابا جون خيليي هوامو دارن و بهم ميرسن،تا ايشالله زودتر خوب شم تا به شما آسيب نرسه.
پسندها (2)

نظرات (2)

افسانه
27 دی 93 23:54
سلام عزیزم . مبارک باشه . تبریک می گم واسه نی نی دار شدنت . ایشالله که خودت هم زود خوب میشی . امیدوارم نی نی نازتو با تندرستی و دلخوشی بغل بگیری . خیلی مراقب خودت باش . بوسسسسسسسسسسسسسسسس
مامانی سارا و بابا جون رضا
پاسخ
مرسي افسانه جون
خاله سوده
28 دی 93 11:23
ای جون خاله قربون شیطونیاش