دردسراي شيرين
از ديشب حال ماماني بهم خورده و مريض احواله،هم سرماخوردگي و گلو درد هم حالت تهوع امونمو بريده عزيز دلم،بيچاره بابايي هم خيليي گناه داره تا ديروقت كنارم بود و آرومم ميكرد.
من اصلا نتونستم بخوابم ،بابايي يكي دوساعت تونست چشمهاشو روهم بزاره كه من صبح بيدارش كردم گفتم حالم خيليي بده بيا بريم درمونگاه،سريع حاضر شديم و رفتيم درمونگاه قائم.
خانوم دكتر گفت هم سرما خوردم و گلوم چركيه هم فشارم پايينه،براهمين بهم سرم وصل كردن.
تا ساعت ١١ درگير اين سرم بوديم بيچاره بابايي با كلي مشغله مجبور شد پيش منو تو عزيز دل بمونه.اخرم زنگ زديم باباجون حسين بياد دنبالم و منو ببره خونه خودشون تا تنها نمونم.اخه بابا بايد ميرفت سر كار.
الانم كه دارم اين متن هارو مينويسم تو خونه بابابزرگشون درازكشيدم،بابا رضا جون و مامان جون و بابا جون خيليي هوامو دارن و بهم ميرسن،تا ايشالله زودتر خوب شم تا به شما آسيب نرسه.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


دردسراي شيرين 

مامانی سارا و بابا جون رضا